ف…ا…ن…ت…ز…ی
دل نوشته های یک دختربایگانیِ جولای 30, 2008
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری
ای ساربان… ای کاروان…. لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری ؟
ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری
تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاده یاری خوشا قطره اشکی
به سوزه عشقی..خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دل ها بماند به سان دله ما
که لیلی و مجنون فسانه شود ..حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی…غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا…تو مرگه دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم..گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من ان تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
پ.ن:بی نهایت این اهنگ رو دوست دارم..اصلا وقتی گوش می دم می رم فضا
مبعث
از کوه حرا فرود آمد آرام
جانش همه روشنی دهانش همه نور
عید بر همگی مبارک
خوب باشین و خوب تر
