ف…ا…ن…ت…ز…ی

دل نوشته های یک دختر

آرشیو برای سپتامبر, 2008

مژده به کسانی که روزه بردتشان

و تنها یک روز مانده…

به هم نخندیم…با هم بخندیم

وقتی کسی رو با تمام وجود دوست داری

بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنی چون یه چیزیه که تو دنیا فقط می تونی به همون یه نفر بگی!!

مای بی بی

مای بیبی مای بیبی دوووست داریم،مای بیبی ما با تو خیلی خوشحالیم،نازک و لطیفی مثل گلها،با تو چه کیفی می کنیم ما نینیها…

پ.ن:از معدود تیزهای تبلیغات جمهوری اسلامی که وقتی پخش می شه همه اهل خونه (بزرگ و کوچک) ساکت شده.صدای تی وی را بلند کرده و تکان های اهسته به خود می دهند و نی نی ها رو همراهی می کنند!!!

پ.ن:هر کی شعر کاملشو داره اینجا بذاره تا باقی دوستان نیز مستفیض شوند..

حقیقتی به نام خدا…

خدایا “ما” فقط تو را پرستش می کنیم و “ما” فقط از تو یاری می جوییم

خدا تنها حقیقتی است که مال ِ همه ادم هاست و مال ِ هیچ کس نیست.

کسی که عالم را خلق کردم و بازگشت همه عالم به سوی اوست.

تنها چیزی که حق ندارن و نمی تونن از یه ادم بگیرن …

خیلی ها می گیم همه ادم ها حق ِ حیات و نفس کشیدن دارن ولی در عمل از خیلی ها این حق گرفته می شه

اما خدا تنها حقیقتی است که حتی با کشتن یا اعدام یه ادم هم نمی تونن اون و ازش بگیرن..

پ.ن: اگه ادامه بدم سیاسی می شه…پس تا همین جا بسه..نمی خوام حق زندگی ازم گرفته شه…پس ادامه مطلب به عهده خواننده

پ.ن: این پست مشت محکمی بود بر دهان کسانی که فانتزی را متهم به ابتذال کردند :دی

پ.ن: اگه راجع به یه چیزی نمی نویسم حتما دلیلی داره

پ.ن: این روزها زیاد حالم خوب نبوده …..دیگه زیاد توضیح نمی دم!

پ.ن: هی تو!..تویی که با خوندن فانتزی می خوای پایه های تفاهم برای خودت و من بسازی…فانتزی تو دار تر از اونه که چیزی رو تو این صفحات لو بده.

●نیگا نیگا ؛شورت جدیدم عکسِ شرک ِ

○عکس هر الاغی می خواد باشه…این دلیل نمی شه وسط خیابون شلوارتو بکشی پایین

لطفا وقتی از مستراح بیرون می ایید

دقت کنید مثل اولش تمیز باشد

سلاخ خانه ی شماره ی پنج

بوی ماه مهر میاد

بوی گند راه مدرسه!

بادبادک

این سومین بادبادک ساز است و این یعنی فراخوان برای به عهده گرفتن سرپرستی مالی بچه ها
.
و این یعنی قرار است سرپرستی مالی سومین بچه را به عهده بگیریم. . و اگر شما هم می خواهید عضو بادبادک ساز شوید . و به صورت ماهیانه با پرداخت ماهی پنج هزار تومان . بذر خوشبختی را در حصار سوخته زندگی آدم ها جوانه کنید. …
و
این بچه ها بعد از اینکه شناسایی می شوند . به چند علت تحت سرپرستی قرار می گیرند(اعتیاد -فوت پدر.بیمار های صعب العلاج ). عموم ناتوانی خانواده در تامین ما یحتاج بچه هاست . تا جایی که خیلی از بچه ها مجبور به ترک تحصیل شدندو و مجبور هستند که برای تامین مخارج زندگی شون کار کنند . و این یعنی تباه شدن تمام زندگی آینده شان. این مرکز با تامین مالی این بچه ها .باعث می شه تا حد زیادی به زندگی عادی شون بر گردند. هر چند وقت به چند وقت هم بادبادک ساز ها جمع می شوند . . سر پرستی مالی یک کودک رو از این مرکز به عهده می گیرند. و این در واقع یک فراخوان محسوب میشه . برای کسانی که می خواهند ماهی 5 تومان به بچه ها کمک کنند. می توانند به من بگن تا شماره حساب رو که برای بچه ها باز شده بهشون بدم . تا هر ماه 5 تومان به بجه ها بدیم. تا امروز برای جمع آوری این پول توی بانک صادرات(که بیشترین تعداد شعبه رو در کشور داره حساب سپهر باز کردیم .) ولی اگر کسی راه بهتری برای جمع کردن پولها داره … خوشحال میشم!!.و
هی با توام خودمان اگر نی لبک نزنیم . آسمان هیچ به فکر ما نیست و خدا سرش شلوغ تر از این حرف هاست که روزی بندگانش را حواله کند . .
راستش را بخواهید سر پرستی مالی این بچه ها ماهیانه 55 هزار تومان است . از آنجایی که این کار از دست خیلی هامان بر نمی آید. فک کردم اگر هر 12 نفر هزینه ی یک کودک را به عهده بگیرد. آن وقت به هیچ جای خیلی هامان اصلا بر نمی خورد . راستش می شود هفته ای هزار و خورده ای . برای هر نفر.!! هفته ای هزار تومان پس انداز کردن خیلی ها هم سخت نیست . در عوض در خانه ی متروک بچه ها. نور قد می کشد
آخر چه کند ی کودک بینوا نومید و غمگین
با گور متروک و موحش پدرش چه کند ؟
با روزش ؟
با شب اش؟
نه دلداده ای .نه کاشانه ای ؟
نه سر پناهی برای زیستن
می بینید باز ستاره ها را سر بریده اند

از دختر هفده ساله ای که قرار است سرپرستی مالی اش را بادبادک به عهده بگیرد
. اسمش رویا است . امسال می رود اول دبیرستان . کلی هم بچه درس خون هست معدلش نوزده و هفتاد و شش شده و دو سالی از درس به خاطر اوضاع مالی شان عقب افتاده کمک حال خرج شده بود.
متولد 71 هست . پدرش زمانی خیاط بوده.ولی حالا دو سالی میشود که معتاد شده و همین شده که رویا دو سال از درس هایش عقب مانده. خونه اشون تو رباط کریمه. مادرش بیسواد است . سال گذشته توسط همین مرکز رفته به نهضت سواد آموزی ولی اادامه نداده و خانه نشین شده.
رویا 3 تا خواهر دیگه هم داره. لیلا و زهرا که امسال میروند سوم راهنمایی و زیبا که می ره چهارم دبستان. سه تایی هم کلی درس خون گر چه ترجیح میدادم اطلاعات بهتری در موردشون داشتم نت درس خون بودنشون . ولی همین هم کفایت می کند
. سال گذشته انجمن بانوان نیکوکار برای مادر رویا یک چرخ خیاطی و تلوزیون گرفته اند . اما هنوز نه آبگرمکنی هست و نه کولری . حالا قرار است بچه های دانشگاه شیراز.یه مقداری از کمک هایشان را بدهند برای خرید آبگرمکن امسال زمستون..
. لیلا هم یک غده تو بازوش هست که گویا قرار است این تابستون جراحی بشه.
.کاش یک روز برسد که برای رویا
حوض رویایش پر ماهی قرمز شود و در چشمهایش شادی جوانه بزند
.
*****
کسانی که دو.ست دارند عضو. بادبادک بشوند . و به رویا و بچه هایی امثال رویا کمک کنند . می توانند ماهیانه 5 تومان به شماره حساب های زیرواریزکنند.فقط قبل اش اگر می خواهند هر ماه این مبلغ را داشته باشند به من بگویند تا بلکه ما بتوانیم بچه های بیشتری رو خوشحال کنیم.گفتم که هر 12 نفر میتوانیم سرپرستی مالی یه بچه رو بگیریم
.
..
.
ما. در عمر کوتاه خویش
زمان بسیار داریم
اگر آن را به خویش پیش کش کنیم

پ.ن:این فراخوان تو وبلاگ یکی از دوستام بود و من عینا متنشو اینجا گذاشتم

اگه کسی مایل هست به من خبرشو بده تا بقیه مراحل و بهش بگم

اصلا حس خوبی نیست وقتی بابات برای دانشگاه پول به حسابت می ریزه تو هم می ری بیرون کارتتو به هر سوراخی می کشی وپولشو  خرج می کنی که بعد بابات مجبور می شه دوباره پول بریزه تو حسابت

و در جواب چیزی نداری جز یه لبخند کج

دونقطه دی

بازگشت فانتزی

کفش های عشق(قسمت اخر)

ملوسک این را گفت و-برای اینکه فردا پرسنل شرکت متوجه میهمانی شبانه نشوند! همه لوازم را جمع کرد و من نیز همراهش شدم،اما نه از ترس مامور؛مریم این کاره نبود! یعنی اهل “ابر ریزی” نبود، اما یقین داشتم که ول کن ماجرا هم نیست! اواخر شب بود که حدس ام درست از اب در در امد، با این اس ام اس که برایم فرستاد:” همه چیز تمام شد.لطفا تا روزی که از هم جدا بشیم به این خونه نیا… ، البته خونه توئه و می تونی بیای، ولی در این صورت من وﮊاله می ریم بیرون.یک چیز دیگه هم یادت باشه؛اگر رضایت بدی که بعد طلاق ﮋاله پیش من بمانه، این ماجرا بین من و تو دفن می شه و مهریه ام را هم نمی خواهم! اما اگر بخواهی بازی دربیاری، نه تنها خانواده ات، که حتی محل کارت را هم خبر می کنم که چه موجودی هستی،هر چند که بیشتر خودم خجالت می کشم که همه منو یک احمق فرض خواهند کرد! برای همیشه خداحافظ!”

پیام اش را که خواندم بی اختیار زدم زیر گریه،درست مثل بچه ها هق هق می کردم و این در نظر ملوسک عجیب بود:” مگه نمی خواستی ازش جدا بشی؟” اما او پاسخ را از لابلای اشک هایم دریافت کرد و زمزمه نمود”:دوستش داری؟”

و من حالا مانند اعدامی بودم که جلوی طناب دار ایستاده و می خواهد اعتراف کند، همه چیز را برایش گفتم؛ که مریم از من سر بود، که خانواده اش مرا “لایق” دامادی شان نمی دانستند…که مریم چگون عاشقم شد و در این سه سال چگونه از وجود خودش گذشته و همه چیز را برای من می خواست و… ، چه شب تلخی بود ان شب که تا خود صبح اشک ریختم و ناله کردم و به ملوسک گفتم:” اعتراف می کنم که بین من و تو فقط هوس بود، چرا که من حتی در لحظه خیانت، عاشق زنم بودم و هستم!”

***

چهار روز گذشت. در این چهار روز من به بهانه بیماری از شرکت مرخصی گرفته بودم، از در خانه ملوسک خارج نشدم. من او اما-برخلاف گذشته- در ان 96 ساعت جز سلام و شب بهخیر و “غذا حاضره” و… کلامی با هم سخن نگفتیم؛ انگار هر دویمان از “مریم” شرم می کردیم!

قبل از روز چهارم بود که ملوسک لباس پوشید و گفت:”تا دو ساعت دیگه بر میگردم” ولی چهار،پنج ساعت بعد برگشت و هنوز ننشسته بود که گفت:” زن با سلیقه ای داری، چه خونه زندگی قشنگی برات درست کرده؛ دخترت هم شیرین زبونه اما…اما افسوس که تو لیاقتشون رو نداری….” جا خوردم و پرسیدم:”رفتی سراغ مریم؟ چرا به من نگفتی؟”

اما او بی تفاوت به سوال من، حرفش را ادامه داد:” بهش گفتم یک لحظه هوس شیطانی باعث ماجرای من و تو شد..بهش گفتم که عاشقش هستی…حتی بهش گفتم-به دروغ گفتم- که یک روز که من بهت پیشنهاد دادم” زنت رو طلاق بده” تو سیلی زدی توی صورتم و گفتی:”من عاشق مریم هستم”…چند تا حرف دیگه هم بهش زدم..

_ اخرش چی…؟ قبول کرد؟

این را با هراس گفتم و او با ارامش پاسخ داد:” چی رو قبول کنه؟ که از تو طلاق نگیره؟ ظاهرا قبول کرد…ما زن های ایرانی خیلی بدبختیم؛مریم هم همین طور! او برای اینکه بین مردم ” انگشت نما” نشه( بعد از اینکه من بهش گفتم بیچاره می شه) قبول کرد که طلاق نگیره اما….

اما فکر نمی کنم به این سادگی برات” مریم” سابق شه

حالا هم زودتر حاضر شو که بری…”

زل زدم توی صورتش، چشمانش پر از اشک بود.سرم را انداختم پایین،نگاهش را ریخت به دور دست ها و…بعد در کابینت را باز کرد و بسته روزنامه پیچ شده ای را از پشت خرت و پرت ها بیرون کشید و روی میز گذاشت: “بپوش” با تعجب بسته را نگاه کردمو…همان کفش ها بود، کفش های که پنج شب قبل مریم و ژاله برای “بهترین شوهر و مهربون ترین پدر دنیا” خریده بودند!

_بپوش…این طوری بهتره…بگذار بفهمه که چقدر برات عزیزه…

ملوسک این را گفت و از خانه خودش بیرون رفت( تا به قول خودش موقعی که من او را ترک می کردم داخل خانه نباشد) صدای پایش که توی پله ها کم رمق شد،باورم شد که رفته…یا شاید اصلا و هرگز در زندگی من نبوده! و بعد من هم از انجا زدم بیرون..

*********

_ می دونم نمی تونی از گناهم بگذری..کاملا حق داری از من بیزار باشی…حق داری،اما…

اما-نعوذبالله- از خدا بالاتر که نیستی؟منو ببخش..منو ببخش مریم..یا لااقل به خاطر این بچه که اینده اش تباه نشه منو ببخش…

همین جمله اخری مریم را”تکان داد” و موقعی که همه این حرف ها را از پشت ایفون شنید،در را باز کرد تا داخل شوم…

**********

شش ماه از ان روز می گذرد. تا من امروز- و یقینا تا ابد- هیچکس از خیانت من باخبر نشده.من و مریم با هم زندگی می کنیم،اما غیر از حرف های معمولی…یعنی حرف های دو همخانه،”سلام و…خرید کنو… مامانت زنگ زد و..” هیچ حرف دیگری میانمان رد و بدل نمی شود!

اری، مریم شاید و به ظاهر و پیش چشم دیگران مرا بخشیده باشد، اما خودم می دانم که هنوز گناهم را نبخشیده؛ او حتی در این شش ماه به من نگاهم نکرد!

او دیگر “مریم سابق” نیست..دیگر نگران نیست که لباس های من تمیز و نو باشد که جلوی دیگران خجالت نکشم و… ،من هرگز از او ناراحت نمی شوم، چرا که این کمترین عقوبت مردی قدر ناشناس مانند من است! فقط ای کاش می دانستم چگونه به او بقبولانم که واقعا توبه کردم…ایکاش می توانستم کاری کنم که او مانند سابق عاشقم باشد..چقدر دلم برای عشق مریم تنگ شده!

تهیه و تظیم:محسن طیب

کفش های عشق(قسمت سوم)

ان روز طبق معمول قرار بود بعد از تعطیلی شرکت به خانه ملوسک بروم، به همین خاطر به مریم تلفن زدم:”امشب تا دیر وقت باید توی شرکت بمانم و اضافه کاری بکنم” و بعد اماده رفتن بودم که موبایلم زنگ خورد، ملوسک پشت خط بود که گفت:” لوله اب همسایه طبقه بالا چکه می کرد و مدیر ساختمان خواهش کرد کارگرها چهار ، پنج ساعت به اپارتمانم بیان و کار را تمام کنند، باید چند ساعت منتظر بمونی…”

_من حوصله ام سر میره، می خوای قرار امشب رو کنسل کنیم و بگذاریم برای فردا و ..

این را که گفتم ملوسک – که بیشتر از من مشتاق بود با هم باشیم- حرفم را قطع کرد و گفت:” نه… ،حرفش رو هم نزن..می خوای یه کار دیگه بکنیم، مگه نمی گی کسی توی شرکت نیست؟منم این جا و در کنار کارگرها معذب هستم،الان میام اونجا و چند ساعت با هم هستیم و کار اینجا که تمام شد میایم خانه… “

پذیرفتم و منتظرش ماندم. خوشبختانه از سوی مدیر شرکت انقدر مورد اعتماد بودم که کلید بهم داده بودند، ضمن اینکه ان وقت روز بقیه شرکت های داخل ساختمان نیز تعطیل بودند و از حضور ملوسک هیچکس باخبر نبود، مخصوصا که او طبق معمول با خودش مشروب هم اورده بود!

سه ساعتی گذشته بود و هر دو لول لول بودیم و مشغول بگو و بخندو…که در زدند! بر خلاف ملوسک که نگران شد، من با خونسردی گفتم:”سرایدار ساختمان است، وقتی خارج از وقت اداری سر و صدایی توی شرکت ها می شنوه میاد در می زنه تا مطمئن بشه دزد وارد نشده…” این را که گفتم با خیال راحت در را باز کردم و…

یک لحظه حس کردم تمام خون داخل بدنم منجمد شده؛ مریم بود! زنم! همراه ﮊاله، دخترک دو ساله ام که هر دو شاد و خوشحال بودند.مریم حتی متوجه هول شدن من نشد و همان طور که مثل همیشه می گفت و می خندید، از داخل ساکی که همراهش بود یک بسته کادویی را بیرون اورد و گفت:” این هم کادوی ﮋاله و مامانش برای بهترین شوهر و مهربون ترین پدر دنیا که تا این وقته شب برای رفاه ما کار می کنه و…”

یک مرتبه نگاه مریم- که حالا داخل شرکت شده بود- به پشت سرم افتاد و موقعی که ملوسک را با ان سر و وضع دید،بسته کادویی از دستش افتاد، رنگش مثل گچ سفید شد، بعد یک مرتبه ارام شد. نفس عمیقی کشید و به ارامی گفت:”ببخشین”… وژاله را ( که به خاطر دور شدن از من گریه می کرد) بغل گرفت و ….رفت!

من اما؛ چند دقیقه ای مات و مبهوت همان جا ایستادم، ولی ملوسک ( که مانند من ” مستی از سرش پریده بو”) به خود امد و گفت:” حالا این جا وایسادی چی بشه،اگر یکدفعه با مامور بیاد که هر دومون بدبخت میشیم، لباس بپوش بریم خونه من.”

ادامه دارد

کفش های عشق( قسمت دوم)

و این عین واقعیت بود؛مریم یک فرشته واقعی و عاشق ترین زن دنیا بود؛صادقانه می گویم که من اگر(به قول مادرم) همین “برو روی” خداداه را نداشتم،پدر و مادر “مریم” اجازه نمی دادند زنگ در خانه شان را بزنم،چه رسد به اینکه دامادشان شوم!در حقیقت مریم از هر جهت از من سر بود و من فقط با جذابیت چهره ام توانستم او را عاشق خود کنم،نه اینکه او زشت باشد؛که از هر هزار تا دختر، یک نفرشان به ملاحت و قشنگی زن من در می اید!منتهی منظورم این است که من فقط موقعی توانستم شانس ازدواج با او را پیدا کنم که به گفته خود مریم:”ان شبی که جلوی در خونه مون و در حضور مادرم با پررویی تمام ایستادی و بهش گفتی:”خان امدم ازتون اجازه بگیرم که اگر منو به غلامی قبول کنین، با پدر و مادرم خدمتتون برسم…”

همان لحظه طوری شیفته چشمان و نگاهت شدم که وقتی مادرم بهت گفت:”اگه جایی “باز” پیدا کردم بهت خبر می دم،چون شما به کبوتر ما نمی خورید!” همین که رسیدیم خونه،منزل را گذاشتم روی سرمو انقدر اشک ریختم تا راضی شدن…”

اری،موقعیت خانوادگی مریم،تحصیلات عالیه او،تفاوت اقتصادی دو خانواده و….انقدر زیاد بود که پدر و مادر خودم هم باورشان نمی شد”عروس بالا شهریشان”حاضر باشد عروس یک خانواده جنوب شهری شود! به همین خاطر بود که پدرم تمام پس اندازش را، و مادرم طلاهایش را فروخت تا من بتوانم در بالا شهر یک خانه رهن کنم تا “مریم” اذیت نشود! اما ای کاش بالا شهر نمی رفتیم، یا لااقل ای کاش در ان محل خانه پیدا نمی کردیم…..

***

انگار ان روز قرار بود سرنوشت من عوض شود؛با همان لباس های یکدست”ابی اسمانی” که مریم برایم خریده بود ( و می گفت شبیه خلبان ها می شی) کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسی بودم که دیدم یک 206 که راننده اش زن جوانی بود،چند متر بالاتر از من ایستاد تا لاستیک ماشینش را که پنچر شده بو عوض کنئ.ابتدا اصلا حوصله”جوان مردی” کردن نداشتم،اما وقتی دیدم زن بیچاره حتی نمی تواند”جک” را زیر ماشین جا بزند! به غیرتم برخورد و جلو رفتم و گفتم:”کمک می خواهید:” و راننده که به نظر زن 30 ساله ای می امد تشکر کرد و سر برگردان تا “اره” را بگویدو…؛ایکاش همان لحظه ای که در چشمان او “برق” را دیدم سر برمی گرداندم و می رفتم دنبال کار خودم! ایکاش همان لحظه که از لکنت زبان اش متوجه شدم با دیدن من درونش طوفانی به پا شده، یاد چشمان معصوم و مهربان زنم می افتادم، و از انجا می گریختمو…اما فرق حیوانی مثل من با مردانی که “انسان” هستند همین بود؛چرا که من چشمانم را به روی وجدانم و ذهنم را به روی مهربانی های مریم بستمو…یک ساعت بعد وقتی در “کافی شاپ” نشسته بودیم و داشتم برای “ملوسک” شیرین زبانی می کردم،به تنها چیزی که نمی اندیشیدم مریم بود و به تنها کسی که فکر نمی کردم دخترم ژاله!اری،من چنان غرق در هوس شده بودم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم.درست مانند “ملوسک” که می گفت:

_ از دو سال قبل که با شوهرم متارکه کردم،به دلیل ازارهایی که از او دیدم و خاطرات تلخی که داشتم، در نظرم تمام مردها هیولا می امدند، اما…. اما نمی دانم در نگاه تو چی بود که این طوری به هم ریختم!

و این گونه بود که خیانت من اغاز شد! حالا و بر خلاف سه سال گذشته( که تمام اوقاتم را در خانه و در کنار زن و فرزندم می گذراند») بهانه سازی می کردم تا از خانه بزنم بیرون و به سراغ ملوسک بروم.موقعیت شغلی ام هم نیز-که مسول تدارکات شرکت بودم-کمک می کرد تا لاقل روزی یک بار به خانه او بروم.

پس از حدود یک ماه عشق من و ملوسک چنان اتشین شد که سرانجام انچه که را فکرش را نمی کردم مطرح شد:”بیژن اگه قرار باشه ما با هم ازدواج کنیم،چاره ای نیست جز اینکه زنت رو طلاق بدی…!”

سری تکان دادم و گفتم:”درسته…یه کم بهم اجازه بده تا شرایط رو فراهم کنم” این را گفتم،اما خودم نیز می دانستم نمی توانم چنین شرایطی را مهیا کنم، چگونه می توانستم به عاشق ترین زن دنیا بگویم می خواهم طلاقت بدهم و با زن دیگری ازدواج کنم؟

ان هم “مریم” که با مهربانی هایش مرا شرمنده می کرد! حتی در ان روزها که در حال خیانت به او بودم و گاهی اوقات شبها نیز – به بهانه اضافه کار در شرکت- به خانه ملوسک می رفتم،زن بیچاره ام در مخیله اش نیز نمی گنجید که من چه هرزه ای هستم، پیش از پیش بهم محبت می کرد؛” این قدر خودت رو خسته نکن، ما کمتر می خوریم تا تو مجبور نباشی سختی بکشی!” و فقط خدا می داند که من با شنیدن این حرف ها چه عذابی می کشیدم و…تا روزی که ان فاجعه رخ داد…

ادامه دارد…

کفش های عشق(قسمت اول)

امروز از مجله ی اطلاعات هفتگی یه داستان خوندم که خیلی برام غم انگیز بود

خیلی خیلی…همش هم ادم به این فکر می کنه که اخه چرا؟؟ چرا باید این اتفاق بیفته؟

کفش های عشق

زل زدم توی صورتش٬چشمانش پر بود از اشک.سرم را انداختم پایین.نگاهش را ریخت به درو دست ها.ثانیه ای کنار هم بودیم٬اما دور از هم.انگار حرفهایمان هم برای همدیگر ته کشیده بود.اما در چنین شرایطی سکوت عین “سم”بود.لب باز کردم چیزی بگویم که او گفت:

_بپوش…

نگاهش کردم.چیزی که نفمیدم پرسیدم:

_چی؟

در کابینت را باز کرد و بسته روزنامه پیچ شده ای را از ان پشت(از پشت خرت و پرت هایی که هیچ وقت به کار نمی اید) بیرون کشید و گذاشت روی میز و تکرار کرد:

_بپوش…

نفسم بند امد و رنگم-لابد-پرید که با خنده اش کمکم کرد تا به خود بیایم.یک چشم به او داشتم و چشم دیگرم به بسته روزنامه پیچ شده(که حالا کاملا باز بود) و گفتم:”فایده ای نداره…قبول نمی کنه… ٬اگر دوست داری من میرم٬اما این کا را نمی کنم…”

سمت در راه افتادم که دوباره گفت؛و این بار با همان لحنی که هیچ وقت نمی توانستم مقابلش “نه” بگویم.تحکم نبود٬التماس هم نبود؛چیز یکمتر از امر و دستور بود٬ یا به قول خودش “حرف درست بود”…و گفت:

_این طوری بهتره…بپوش!

و رفت.در را که باز کرد و توی چارچوب ایستاد٬اشک دوباره گوشه چشمانش جوشید و مکث نکرد و تکرار کرد:”این طوری خیلی بهتره…”

و در را که بست و صدای پایش توی پله ها کم رمق شد٬باورم شد که رفته. یا شاید اصلا نیامده٬اصلا نبوده!

نشستم روی صندلی و ….نه؛افتادم روی صندلی و سوت شدم به ان روزهایی که سوت شدم…

***

_تو اگه منو دوست داری٬باید ابروی منو هم دوست داشته باشی!می فهمم عزیزم…این اوج بزرگواری و گذشت توئه٬به خدا من قدر این همه عشق تو را می فهمم اما…اما من دوست ندارم مردم یا فامیلت(یا اصلا فامیل خودم)سر بگذارند دم گوش همدیگه و بگن؛مرتیکه بی غیرت خودش مثل پادشاه ها می گرده٬اون وقت دلش نمیاد واسه زن و بچه اش یک تکه لباس بخره!

این را که گفتم مریم همان جواب همیشگی را داد؛به همان ترتیب و با همان واژه ها که هر بار من “ان حرف” را می زدم٬او هم “این حرف” را می زد؛یعنی ابتدا صدایش را بلند کرد و معترض شد:

_اولا وسط دعوا نرخ تعیین نکن…خودت که می دونی که من بیشتر از تو برای ﮋاله لباس می خرم(و بعد لحنش را عوض کرد و گله مندانه گفت:)بعدش هم کی خانواده من یا حتی پدر و مادر بیچاره تو درباره این چیزها و یا هرچیز دیگری اظهار نظر کردن که “به قوا تو”بخوان پچ پچ کنند؟( و اخر سر با مهربانترین اهنگی که در صدایش وجود داشت سعی کرد مرا قانع کند:) الهی قربونت برم٬تو رو خدا پوب بده برم برات کفش و لباس و پیراهن و شلوار بخرم…جون “مریم” نه نگو…

وقتی با این لحن حرف می زد اگر می خواست سرم را بگذارم زیر گیوتین هم نمی توانستم “نه”بگویم٬چه رسد به حالا که می خواست در حقم مهربانی کند! که اعتراض من هم همین بود؛ که چرا فقط برای من؟ و دوباره گفتم:

_مریم جان٬به خدا من هم لباس دارم و هم شلوار و هم پیراهن و… ٬اما به لباس های خودت نگاه کن؟تو راست می گی ؛ برای ژاله کم نگذاشتی٬اما خودت چی؟در این یک سال که دست کم سه مرتبه برای من خرید کردی٬یک جفت جوراب هم واسه خودت نخریدی٬کفشهات از بس بهش:”چسب دوقلو” زدی٬دیگه چسب قبول نمی کنه و تختش ورامده٬مانتویی هم که می پوشی کم مونده نخ نما بشه…از شلوار جین ات دیگه هیچی نگم از بس بهش وصله زدی و قسمت های نخ نما شده اش رو”مارک” چسبوندی٬شده جگر زلیخا…اون وقت باز هم می خوای واسه من لباس بخری؟

و مریم پاسخ همیشگی اش را داد:”بیژن جان تو با این تیپ و قیافه خوشگلی که داری(مرا هم اسیر خودت کردی) مخصوصا توی ان شرکتی که کار می کنی و همه شون ادم حسابی هستند٬باید همیشه خوش پوش باشی تا مردم که عقلشون به چشمشونه٬ نگن طرف گشنه و گداست! ولی من که ماه به ماه از ذر خونه بیرون نمی رم( و بعد دوبار هزد به شوخی و ادامه داد) در ضمن وقتی می گم بی کلاس هستی می گی نه!خودت ندیدی این دختر و پسر های “پانک” و “رپ” چطوری می رن شلوار جین نو و تازشون رو”سنگ شور” می کنند و با قیچی می افتن به جون اش و”تریشه تریشه” اش می کنند تا شبیه مد اروپا لباس بپوشند؟حالا بده زنت تیپ مد روز لباس می پوشه؟!بی اختیار زدم زیر خنده و او هم بل گرفت و در حالی که لباس می پوشید”خنداخند” ادامه داد:” الهی مریم فدای اون قد و بالات بره شوهر محبوب من٬ حالا پوب بده تا مغازه ها نبستن برم…”

چاره ای نداشتم و همان طور که پول از جیبم بیرون می اوردم گفتم” ولی کفش نمی خوام…خودت که دیدی دو جفت کفش نو دارم؟به خدا اگه کفش بخری نمی پوشم!”

مریم”چشم” گفت و پول ها را گرفت و زد بیرون تا من مانند همه این سه سالی که با او ازدواج کرده ام٬طوری شرمنده محبت هایش بشوم که با خود و خدای خود زمزمه کنم:”خدا کنه من لیاقت این همه صفای دل تو رو داشته باشم زن!”

***************

_کی می ره این همه راهو؟اقا رو ببین چه تیپی زده؟این را خانم شریفی گفت؛منشی شرکت که با 24 سال سابقه٬قدیمی ترین کارمند ان شرکت بود و برای من هم عین یه خواهر بزرگ.

از انسوی سالن صدای اقای” مرادی” معاون شرکت( که با من و مریم رفت و امد خانودگی داشت و از جیک و پوک زندگیمان با خبر بود) به گوش رسید که گفت:”کاش این زن “فرشته صفت” تو یک کلاس اموزش واسه زنهای ما می گذاشت تا بفهمند شوهر داری یعنی چی؟

بابک ٬ کارمند حسابداری که خوراکش طنز و خنده بود٬ به شوخی گفت:”اختیار دارین اقای مرادی…من و شما اگه صبح موهامون و شونه کنیم زنهامون گیر بهمون می دن که:”چیه به خودت می رسی؟نکنه زیر سرت بلند شده…!”

بچه ها زدند زیر خنده و گپ و گفت و گو و شوخی و جدی و…

و البته که ته حرفها،طبق معمول این جمله تکراری خطاب به من بود:”اقا بیژن قدر این زنتو بدن که فرشته است”

ادامه دارد

ایران و عربستان

ساعت 12 شبه پای کامپیوتر نشستم یهو یادم میاد امشب فوتبال ایران و عربستانه

گرچه زیاد خوشم نمیاد از دایی ولی در اتاقمو باز می کنم

همه برقا خاموشه

کورمال کورمال خودم و می رسونم به تلوزیون و شروع می کنم به تماشای مسابقه

گاهی اوقات خمیازه می کشم یه ذره خواب الودم صدای پیمان یوسفی هم مزید بر علته ادمو دچار مشکلات می کنه

اینا از حداقل امکاناتشون که خیابانیه هم استفاده کنن باز از این پیمان یوسفی بهتره یه ذره چرت و پرت می گه ادم چرتش می پره

یوسفی مثل اینکه می خواد لغات مهجور فارسی و دوباره زنده کنه

سرود ملی و ترنم می کنن یعنی چی اخه؟؟

این پشه ها هم که یه منبع پیدا کردن فقط واسه نیش زدن تمام بدنم می زنه بیرون !

با چند تا از دوستام در حین تماشا اس ام اس بازی می کنم تا تحمل این مسابقه یه ذره برام راحت تر بشه

بعد زندی جان بابا رو می بینم وسط زمین

فوتبالیست مورد علاقه!!!

یه جورایی ازش خوشم میاد٬نمی دونم چرا

گریزی می زنم به خاطراتم که چند سال پیش وسط امتحان های ترم بابامو مجبور کردم بریم کمپ تیم ملی که من زندی ببینم

نذاشتن عکس بندازیم و اینا ولی تا دلمون خواست واسش دست تکون دادیم اونم کلی دست تکون داد

کلی هم حال می کرد با این جمله”فریدون گل میدون،فریدون گل میدون”

نیمه اول تموم میشه ما یه دونه عقبیم

اصلا دلم می خواد از لجه این دایی هم که شده این عربا ببرن بازی رو

خدایی هم اونا بهتر بازی کردن

راستش بی انصافیه این همه تنفر از دایی٬اونم کسی که خیلی جاها ایران و به نام ِ این اقا می شناسن

دایی ادم مشهوریه ولی محبوب نه!

مربی گری هم مثل اینکه بهش ساخته گویا!! تپل مپل شده بسی

حاج رضایی میاد واسه کارشناسی،بیچاره از وقتی زنش مرده خیلی پیر تر شده!

نیمه دوم شروع می شه و باز من شروع می کنم به اس ام اس بازی مخصوصن حالا هم که قطب مثبت اورده بیرون

به نظرم میاد بازی جذابیت نداره دیگه

(کاری هم بین دو نیمه انجام دادم خداوند از سر تقصیراتم بگذرد و اون هم اندکی فضولی بود..کاره زشتیه ولی بسی حال می ده….البته من به این نتیجه رسیدم که همه کارای بد و گناه ها اولش و در ظاهرخیلی خیلی حال می دن ولی باطنشون یه چیزه دیگست و درک کردنش کاره هر کسی نیست)

این کارگردانِ عربستان هم خوشش میاد هی بازیکن ها اب دهن می ندازن اونم زوم می کنه روشون

یه مسابقه خواستیم نگاه کنیم جیگرمون رو اوردن بالا

نکونام گل می زنه و همین باعث می شه علی دایی رئیس فدراسیون که هیچی خدا رو هم به حساب نیاره!

بازی تموم می شه و من بسی نادمم که وقتمو گذاشتم پای این مسابقه چرت

می تونستم یه کار مفید تری بکنم کتابی بخونم چیزی بنویسم….

والان ساعت سه نیمه شبه و من دیگه حتی خوابمم نمیاد!

مرثیه ای برای استیصال

این جا رو کلیک کنید

ادم ها رو می بینی در شکل و شمایل مختلف گاهی بسیار موفق تا انجا که می خواهی جای تک تک انها باشی

به جای او نفس بکشی زندگی رو از نگاه اون دنبال کنی

ولی اکثر اوقات این فقط ظاهر قضیه است

از بیرون همه چی خوب و عالیه ولی از درون خیلی چیزا سر جای خودش نیست

اون ادم در حال درد کشیدن بدون اینکه کسی بفهمه که داره درد می کشه

شاید باید اسم ادمی طور دیگری انتخاب می شد مثلا درد کش یا یه چیزی تو این مایه ها!

شاید به همین خاطر هم هست که تو قران اومده هر روز که از زندگی انسان می گذره به رنج هایش اضافه میشه

و انسان همواره در رنجه!

این نگاه ها خیلی چیزا برام داشته

یکیش اینه که هیچ وقت حسرت زندگی دیگران رو نخورم و یا کسی رو برای خودم اسطوره نکنم

و لبخندها رو همین طوری باور نکنم

پایان دادن به زندگی اون هم به این شکل دردناکه

خیلی

ناراحتم…

خودم را که جست و جو می کنم٬گه گاهی گم می شوم در خودم

گم می شوم در خاطراتم

چشم هایم را می بندم،تو را می بینم

لبخند می زنی

اغوشت را چون طفلی نو پا جست و جو می کنم

چشم هایم را که باز می کنم٬ دیگر تو را نمی بینم

و این بار به جست و جوی چیزی بر نمی خیزم

و من قرار است چیزی نخواهم

جز تو…..

بار دیگر چشم هایم را می بندم

و گم می شوم….

شاید این جارو بستم!

این روزها همه از هم می پرسند!

روزه بودی؟

Older entries »