ف…ا…ن…ت…ز…ی

دل نوشته های یک دختر

آرشیو برای نوامبر, 2008

و باز دیدمش و دچارش شدم.

لامصب

این چه دلی است که هی دچار می شود؟

جبر زمان

دوستی را بعد از سال ها می بینی

و  تنها دیالوگ هایی که رد و بدل می شه:

سلام

چه خبر

.

.

.

دیگه چه خبر؟

اونم ادمی که یه زمانی با هم کلی خاطره ریز و درشت داشتین

گویی تمام خاطرات را جایی در زمان دفن کردی!

توقع

قبل تر ها به این نتیجه رسیده بودم که اگه به یه ادمی سلام دادی نباید توقع داشته باشی که جواب سلامتو بده

ولی الان به این نتیجه رسیدم که اگه به یه ادمی سلام دادی

اگه یکی هم خوابوند زیر گوشِ ت

باید بگی دست ِ شما بسی درد نکنه.لطف کردی. به قول مسیحیان اون یکی گوشِت رو هم نشون بدی بگی بزن برادر.

.

.

نتیجه اخلاقی:از هیچ موجودی توقع هیچی رو نداشته باشید.هیچیه هیچی.

همین

روزی فرا می رسد…

تازگی ها زیاد به مرگ فکر می کنم

یک روز من هم قرار است اینجا باشم

درست همین جا….

bh1

به ارامی اغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی

امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن

پابلو نرودا- ترجمه از احمد شاملو

خدایا با من چه کردی!

یوزارسیف

9b44

می شه نمایشنامه ای بنویسی که توش شخصیت اصلی داستان دلش نشکنه؟

لعنت به ابان

لعنت به اذر

لعنت به 11 ابان

لعنت به 18 ابان

لعنت به پاییز

یکی کودکی ام را دزدید.

یکی دیگر خنده هایم را

همه این روزها دزد شده اند گویا

می دزدند و می برند و فقط گریه می گذارند جایش

از این پس ابان را ماه دزدی می نامم تو هم بنام

بیایید

بیایید و ببرید

از من دیگر چیزی برای دزدیدن نمانده

جز تنهایی ام

این یکی را از من نگیرید دیگر

این یکی را می خواهم به شدت

دنیا و هر چه درون آن است برای شما

و تنهایی ام مالِ من

فقط مال ِ من.

دشت ِ چشمانم بار دیگر بارانی است …

کاش می توانستم کوچ کنم

از این دنیا

از این مردم

از این خودم

اسمان هم با من هم درد است انگار

می خواهد ببارد…

تو هم فقط خنده هایم را می بینی گویا

مرگ را جست و جو می کنم هر بار

هربار هم گم می شود

همانند پسر بچه ای بازیگوش

ولی می دانم که یک روز پیدایش می کنم

روزی که دیگر کودک نخواهد بود.

روزی که بزرگ شده است و من با او خواهم رقصید

روزی که من متولد می شوم یک بار ِ دیگر

و شاید ان موقع نیز پاییز باشد

و آبان…

نیاز به یه قاتل دارم که بیاد من و بکشه

خودم جراتشو ندارم