ف…ا…ن…ت…ز…ی

دل نوشته های یک دختر

آرشیو برای دسامبر, 2008

23/12/85

پیش دانشگاهی
زنگ اول
الان زنگ ِ بابا بزرگ ِ( مرحوم تجاره) اخرای سال ِ و بچه ها کلا قاطی کردن…
دیروز تومنی5000 جدید اومده بود. باحال ِ
از بابام یکیشو گرفتم اوردم مدرسه.
سر همه زنگ ها هم دادم به میم نشون داد.
میم هم کلی حال می کرد که همه فکر می کردن مالِ اون ِ
این حال کردن ادامه داشت تا زنگ دوم(فیزیک) میم یه البوم عکس اورده بود از خاتمی واسه خودشیرینی می خواست بده اقای قاف نگاه کنه (اقای قاف عاشق خاتمی ِ)
دیگه شکرک به اوج خود رسیده بود که این میم هم از خود بیخود شده بود داشت رو ابرها پرواز می کرد. که یکهو گفت: اقای قاف من این و برای شما اوردم
اقای قاف هم که خوش به حالش بود و. می خواست از اب گل الود ماهی بگیره کتاب رو برداشت و زد زیر بغلش و گفت مرسی
میم رو می گی همین طوری مونده بود ولی کلی حال کردیم ها
خب خودشیرینی همین بدبختی ها رو هم داره
اینجاست که ادم یاد ضرب المثل: لعنت بر دهانی که بیهوده باز شود میفته
خلاصه کلِ کلاس به میم خندیدند تا اینکه یاسی زنگ تفریح رفت ماجرا رو به اقای قاف گفت و کتاب رو پس گرفت
اقای قاف هم بسی ضایع شد ولی به روی خودش نیوورد گفت ببینم می دم بهت!

پ.ن:میم یکی از دوستام و اقای قاف دبیر فیزیک هستند!
پ.ن: عمر ِ ادمی مثل برق و باد می گذره انگار همین دیروز بود…
دارم روزی رو می بینم که بعد 4 سال باید دوباره از یه سری ادم جدا شی با ادمایی که کلی خاطره مشترک با هم داشتین و باهاشون زندگی کردی…
پ.ن: دنیا انگار فقط محلی است که بتونی توش دل کندن رو یاد بگیری
دل کندن از همه کس و همه چیز!…تا به خودت بیای و ببینی به چیزی یا کسی دل بستی درست همون موقع است که باید دل بکنی و بری!

فوقع ما وقع…

و چه بسیارند پست هایی که مظلومانه پاک می شوند….

رستم دستانم آرزوست

دیشب تو پارتی
مجنون و گرفتن با پنج تا لیلی
رستم هم اونجا بوده
ولی گویا اکس زده بوده
تو این دنیای وارونه
هیچکی ادم نمی مونه