ف…ا…ن…ت…ز…ی

دل نوشته های یک دختر

آرشیو برای مارس, 2009

آدم است دیگر گاهی تا سر حد مرگ بی حوصله می شود کاریش هم نمی شه کرد.
و بعد بی حوصلگی کارایی می کند بی دلیل. هر کار هم می کنی سر جایش نمی آید
کتاب می خوانی،فیلم می بینی…
***
یه پیام تبریک اوباما کلی ایرانی ها رو خوشحال کرد اونم از یه جا آب می خوره که از بس به هیچی آدم رو حساب کردن
یه پیام تبریک تا سر حد مرگ این ادم ها رو خوشحال می کنه از راننده تاکسی گرفته تا بالا تر…
***
من وضو با نفس خیال تو می گیرم
من تو را می خوانم
و به شوق فردا
که تو را خواهم دید
چشم به راه می مانم

به یاد یک وبلاگ نویس الف.میم

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

و سال نو مبارک

پ.ن

پ.ن: مهم این نیست که ادما چه قدر با هم مشکل دارند مهم اینه که در کمال آرامش بشه حل کرد موضوع رو نه با جنگ و دعوا
پ.ن: گفته بودم خودمو لو نمی دم تو فانتزی مگه نه؟
پ.ن: خیلی بد است وبلاگ های این طوری تا وقتی چیزی ننویسی قضاوت نمی شوی ولی به محض نوشتن …
پ.ن: من این وبلاگ نیستم…فانتزی فقط یک فانتزی است
پ.ن: تو چی کار می کنی این همه قیافت عوض می شه؟ من از اول دبستان تا به حال تغییر چندانی نکردم
پ.ن: تا به حال ندیده بودم راننده تاکسی که به مسافراش عیدی بده
پ.ن: وقتی میام خیلی عصبانی بشم یاد مرگ میفتم و سعی می کنم نشم
پ.ن: و این نیز می گذرد
پ.ن: انا لله و انا الیه راجعون
پ.ن:خوشحالم که امسال داره تموم می شه بسی پوست انداختم تو این سال
پ.ن:دلم عیدی غیر منتظره می خواد
پ.ن:پای رفتن می خوام اندکی
پ.ن:بیچاره انکه گرفتار عقل شد *** خوشبخت انکه کره خر امد و الاغ رفت ؟؟؟
پ.ن:من صبر را از پشت پنجره معنی می کنم
پ.ن: ای دوست دست هایت لای پنجره نماند
پ.ن:مسخرس………..متاسفم
پ.ن:از فکر تو بیدارم
پ.ن:این روزها همش بوهای خوب می آید..بوی تمیزی و وایتکس :دی
پ.ن:یه نفس عمیییییییییییییییییییییییییق
پ.ن:شرط دل دادن،دل گرفتن است ,وگرنه يکي بي دل ميماند…, ديگري دو دل
پ.ن:سکوت
پ.ن: من…تو…او
پ.ن:چرا سنگ شده ای؟
پ.ن: پ.ن
پ.ن: تمام

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه​ای افتاده​ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه​ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می​سوز و بی​درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی​آرام دوست

هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد

روح و جسم ات را با هم می خواستم
به همین دلیل مانعی نشدم برای کوچ کردنت

بی شکوه و غریب و رهگذرند
یاد های دگر،چو برق و چو باد.
یاد تو پر شکوه و جاوید است؛
و آشنای ِ قدیم دل؛اما
ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد!

با دلِ من چه می تواند کرد
یادت؟ای یادِ من ز دل برده!
من گرفتم لطیف،چون شبنم،
هم درخشان و پاک،چون باران،
چه کنند این دو، ای بهشت جوان!
با یکی برگ پیر و پژمرده؟

اخوان ثالث

خ س ت ه ا م

قبول نمی کند لا مصب فقط دارم باهاش یه جورایی کلنجار میرم

حرف زد

حرف زد

و حرف زد

و من فقط سکوت کردم

و بعد به تلافی سکوت کرد

به قولِ همون دوستم

خ س ت ه ا م

خیلی خیلی