ف…ا…ن…ت…ز…ی
دل نوشته های یک دخترآرشیو برای مارس 3, 2009
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد
روح و جسم ات را با هم می خواستم
به همین دلیل مانعی نشدم برای کوچ کردنت
بی شکوه و غریب و رهگذرند
یاد های دگر،چو برق و چو باد.
یاد تو پر شکوه و جاوید است؛
و آشنای ِ قدیم دل؛اما
ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد!
با دلِ من چه می تواند کرد
یادت؟ای یادِ من ز دل برده!
من گرفتم لطیف،چون شبنم،
هم درخشان و پاک،چون باران،
چه کنند این دو، ای بهشت جوان!
با یکی برگ پیر و پژمرده؟
اخوان ثالث
