ف…ا…ن…ت…ز…ی

دل نوشته های یک دختر

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه​ای افتاده​ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه​ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می​سوز و بی​درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی​آرام دوست

تا کنون 4 نظر داده شده »

  falllittleman wrote @

غم تو شعر حافظ موج میزنه

دلم گرفت اما شعر قشنگیه

……
موفق باشید

  بهترین عکسها wrote @

من می خواه با شما تبادل لینک کنم اگه شما هم خواستید لطفا لینک ما رو با نام بهتربن عکسها بزترید بعد به ما بگید تا شما رو لینک کنیم

  علی wrote @

حافظ اندر درد او می​سوز و بی​درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی​آرام دوست


خیلی قشنگ بود ، چه قدر این بیت آخرشو دوست دارم…

  محمد رضا wrote @

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

.
.
.
این بیت عجب غمی داره.ولی خیلی دردناکه این وضعیت ، اگه برای کسی پیش بیاد .


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>